این روزای دخمل مخمل من.........
دختر قشنگ من...........
سلام.........
این روزا درگیر اسباب کشی هستیم و هنوز اون خونه جدید آماده چیدن وسایلمون نیست..........
این روزا هی میریم خونه مادر جون اینا...مادر جون بهت یاد داده که بگی بای بای.....
دیروز که داشت برای دستش میرفت فیزیوتراپی ،چادر رو رو سرش دیدی جیغ زدی از خوشحالی.اونم گفت آیلین بای بای....تو هم گفتی :بای بای
دل من از این همه محبت ذوق زده شد...فدات شم که اینقدر دوسش داری
تازه دیروز بهت یاد داد که بگی مامان......تو هم بعد کلی حرکت دهنت گفتی مامان....انقدر خوشحال شدم که نگو..........وقتی می گی مامان دلم غنج میره.....تو پوست خودم نمی گنجم.
جمعه که به بابایی تو بردن وسایل کمک می دادم از صبح نبودم.مجبور بودم که برم کمکش و وقتی برگشتم دیدم سرت پائین بود و بغض کرده بودیو تا منو دیدی زدی زیر گریه...فدات بشم، دلم ریش ریش شد.....
مادر جون می گه از وقتی رفته بودم با یه پلاستیک داشتی بازی می کردی و تو بغض بودی و سرتو بالا نمی آوردی......فدای دلتنگیت.......
انشالله به حق همین روزای عزیز خدا خودش یه کاری کنه که من بتونم بمونم خونه و برات مادری کنم.دلم نمی خواد تا 5 عصر سرکار باشم و موقع برگشتن تو رو اینطوری ببینم.



این روزای دخمل مخمل من.........
