کله قند ماکله قند ما، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
زندگی مامان و بابازندگی مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 27 روز سن داره

کودک خلاق فردا...........

رايانه ( كامپيوتر)

  پدرم گفت به من                سخنی جانانه   از همان چيزی که      اسمش هست رايانه     صورتی دارد او            کوچک و رنگين است   اسم او مانيتور            وزن او سنگين است     صورتش چون تی وی     جعبه ای از شيشه   از دو دوست ديگر                 او...
9 مرداد 1391

اين مارمولك كجا مي ره!

          توی حیاط خونه مون یه مارمولک یواش یواش راه میره اما نمیاد به گوش من صدای پاش این مارمولک کجا میره؟ یواش یواش چرا میره؟ چرا توی حیاط ما پایین میره، بالا میره؟ شاید که اون گرسنشه می خواد مگس شکار کنه وقتی شکارش رو گرفت برداره و فرار کنه!  منبع:تبیان   ...
9 مرداد 1391

هاجستم و واجستم

            دست، دست، دست زدم با دو تا پا جست زدم ها جستم و واجستم به آسمان ها جستم کلاغه آخ نوکم زد به دست کوچکم زد گفت: تو نداری بال و پر در آسمان ما نپر دست، دست، دست زدم با دو تا پا جست زدم ها جستم و واجستم میان دریا جستم دست زدم و پا زدم به آب دریا زدم ماهیه گفت: نیا جلو دریای ماست، فوری برو دست، دست، دست زدم با دو تا پا جست زدم ها جستم و واجستم به سوی بابا جستم به در زدم تلق تالاق بابا مرا دید از اتاق بچه ی بابا شدم در بغلش جا شدم  منبع:تبیان ...
9 مرداد 1391

خاله جان

        یک جای دور دور است خاله ی مهربانم یک نامه می نویسم برای خاله جانم در نامه می نویسم « خاله به این جا برگرد دلم حسابی تنگ است به خانه ی ما برگرد» کاغذ نامه این جاست اما مداد ندارم وای که چه خنده دار است من که سواد ندارم! منبع:تبیان   ...
9 مرداد 1391

گردنبندی برای دخترک (شعر کودکانه)

      پیامبر مهربان توخانه ی تمیزش   نشسته بود حرف می زد با دوستان عزیزش   دخترک قشنگی نشسته بود همان جا   بازی می کرد، می خندید نگاه می کرد به آنها پیامبر از جیب خود گردن بندی در آورد   با مهربانی، آن وقت دخترک را صدا کرد   با شادمانی آن را گردن دختر انداخت   صورت ناز دختر شکفته شد، گل انداخت   منبع:سایت آل بیت   ...
9 مرداد 1391

شعر کودکانه نان تازه

دانيد من كه هستم؟ من نان تازه هستم خوش عطرم و برشته عطرم به جان سرشته   زينت سفره هايم قوت دست و پايم   حاصل كار ياران خوراك صد هزاران حكايتم دراز است در من هزار راز است   بشنو تو سرگذشتم چه بودم و چه گشتم       گندم بودم در آغاز گندم ناز و طناز   دهقان پير مرا كاشت زحمت كشيد تا برداشت     هر روز و شب داد آبم ببين چقدر شادابم   از رنج و كار دهقان كم كم شدم شكوفان     قدم بلند شد كم كم بوسيد روي...
9 مرداد 1391