کله قند ماکله قند ما، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 13 روز سن داره
زندگی مامان و بابازندگی مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

کودک خلاق فردا...........

شب بود و .....

          شب بود ومهتاب چون کرم شب تاب در آسمان بی نهایت می خرامید صدها ستاره تا بی کناره در کهکشان راه شیری می درخشید شب بود و دریا آرام و زیبا آن ماسه های ساحلی را رنگ می زد باد شبانگاه در هر گذر گاه بر شاخه ی سرد درختان چنگ می زد شب بود و هر بار گیسوی نیزار بر آبهای روشن مرداب می خورد آواز کوکو این سو و آن سو همراه شاخ و برگ زیتون تاب می خورد شب بود ومن باز با شب هم آواز مبهوت دنیای پر از اسرار و امید شب بود و مهتاب چون کرم شب تاب در آسمان بی نهایت می خرامید منبع:تبیان ...
1 مرداد 1391

بستنی زمستونی!

        کاش آسمون، تو جایخیش یه بسته هم شکر می ذاشت یه ذره شیر یا خامه هم اون بالاها نگه می داشت این جوری هر وقت که هوا برفی می شد یا بارونی، از آسمون چی می بارید؟ بستنی زمستونی! ...
1 مرداد 1391

خوشحال و شاد و خندان

        خوشحال و شاد و خندانم ……….. قدر دنیا رو می دانم خنده کنم من ……… دست بزنم من ……… پا بکوبم من ……………………….. شادانم . در دلم غمی ندارم ……….. زیرا سلامت هست جانم عمر ما کوتاه س ……….. چون گل صحراست …………… پس بیایید شادی کنیم . بیایید با هم بخوانیم ………. ترانه جوانی را عمر ما کوتاه س ……….. چون گل صحراست …&he...
1 مرداد 1391

حسنی بی دندون شده

    حسنی بی دندون شده زار و پریشون شده بی احتیاطی کرده حالا پشیمون شده با دندوناش شکسته بادام سخت و پسته مک زده به آب نبات هی جویده شکلات قندونو خالی کرده وای که چه کاری کرده دونه دونه دندوناش خر ا ب شدن یواش یواش   تا خونه همسایه ها می آدصدای گریه هاش   ...
1 مرداد 1391

گاو بی‌خیال (شعر کودکانه)

            گاو بی‌خیال     گُنده است و او دارد وزن و هیکلی سنگین   خوش به حال گاوی که ذره ای نشد غمگین   یونجه می خورد هر روز غصه ای ندارد او   می رود به هر جایی بوده قلدُر و پُر رو   دائماً دُمَش را نیز می دهد تکان اما   خسته هم نمی گردد گاو گنده و زیبا   روز و شب، مگس ها را می پراند او با دُم   با صدای زنگوله لحظه ای نگردد گُم   اهل بازی و تفریح هست و بادُمش شاد است   از تمام غم ها نیز راحت است و آزاد است   بی خی...
1 مرداد 1391

شعر کودکانه "صابون"

      کی بود کی بود؟ یه صابون کوچیک موچیک گریه می کرد چیلیک چیلیک   غصه می خورد همیشه می گفت چرا صابون بزرگ نمی شه   هر روز دارم آب می خورم تَر می شم ولی کوچیک تر می شم   رفتم پیشش نشستم براش یه خالی بستم   گفتم من هم اون قدیما غول بودم مثل تو خنگول بودم   کوچیک شدم که با تو بازی کنم سُرت بدم سُرسُره بازی کنم ...
1 مرداد 1391

قصه کودکانه ملخ طلایی

      روزی روزگاری در سرزمین ما،مرد باایمان و خوش اخلاقی زندگی می کرد که خیلی دوست داشت به دیگران کمک کند . او همیشه مواظب آدم های فقیر و بیچاره و معلول بود و برای کمک به آنها بسیار تلاش می کرد.مردم به خاطر خیرخواهی این مرد،به او عموخیرخواه می گفتند.او کشاورز بود و هر روز روی زمین کار می کرد و زحمت می کشید و موقعی که کارش تمام می شد، به یاری مستمندان می شتافت. یک روز عصر،وقتی تمام پول هایش را برای کمک به مردم فقیر خرج کرده بود و داشت به خانه برمی گشت،حیدر را دید. حیدر کارگربود وروی زمین های مردم کار می کرد و دستمزد ناچیزی می گرفت.   او مرد فقیری بود و چندین بچه ی قد و نیم قد داشت و به...
1 مرداد 1391