کله قند ماکله قند ما، تا این لحظه: 13 سال و 7 ماه و 7 روز سن داره
زندگی مامان و بابازندگی مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

کودک خلاق فردا...........

سالگرد تاسيس كلوب

سلام عزيزم.امروز سالگرد تاسيس كلوبمون تو ني ني سايته .واسه همين من يه عكس حاوي چندين عكس تو سايت گذاشتم. اينم عكسي كه گفتم.اولين بار خبر بارداري رو اونجا گفتم. من 8 مرداد ساعت8:39 دقيقه با اين كلوپ آشنا شدم.اون موقع شما 7 هفتت بود كه تو دل ماماني بودي   اينم عكسي كه ماماني براي بچه هاي كلوب درستيده ...
7 مرداد 1392

دختر باهوش من.......

سلام عزيز دلم.قربونت برم كه اينقدر باهوشي.ماشالله............   5شنبه 3تير وقتي از كار برگشتيم خونه كلي باهات بازي كردم.داشتم ازت عكس مي گرفتم كه تا اومدم عكسو بهت نشون بدم دستم خورد و از خودم عكس گرفتم.اين در حالي بود كه صفحه مانيتور دوربين طرف شما بود و لنزش طرف من.كلي ذوق كردي و جيغ زدي . اون موقع نفهميدم واسه چي جيغ زدي. تا اومدم دوربين رو جمع كنم زدي زير گريه .دوباره همون كار قبلي رو كردم و به جاي عكس گرفتن من سمت لنز دوربين بودم و شما سمت صفحه دوربين.من شكلك در مي آوردم و شما با دقت از مانيتور دوربين نگاهم مي كردي.تازه فهميدم دليل ذوق كردنت چيه. حالا مگه مي ذاشتي دوربين رو جمع كنم.مي زدي زير گريه كه بازم بزار از دوربين نگا...
5 مرداد 1392

غلت زدن دخترم

فرشته كوچولوي خونه ما سلام............ يادمه از روز سوم تولدت غلت مي زدي....مادر جون و همه مونده بودن كه آخه چطوري؟؟؟؟ بهت مي گفتيم قلقلي...... يعني اگه رو تشك به كمر بودي غلت مي خوردي و به شكم مي شدي ولي نمي تونستي برگردي به كمر.ولي الان چند روزه كه غلت مي خوري به كمر دوباره مي توني برگردي.قربونت برم كه داري بزرگ مي شي........... حالا سرو صداهايي كه با دهنت در مياري داره شكل آوا رو تو دهنت به خودش مي گيره..ديشب مي گفتي  اَ..ب..بو....يا صداي موتور در مياوردي با لبات........قربونت برم من خوشگلم.....     ...
3 مرداد 1392

دختر ناز و قشنگم

سلام دختر نازم.فداي چشماي منتظرت به در................   روزا مي گذرن و تو بزرگ مي شي ...........تو بزرگ مي شي و من نصف روز رو بي تو سر مي كنم. الان 2-3 روزه كه مي بينم پاهاتو مياري بالاو  ميگيريش تو دستت......مادر جون ميگه خيلي كاراي ديگه هم هست كه آيلين انجام ميده.......مادر جون مي گه وقتي مي برتت جلوي آينه كلي مي خنديو  دست و پاتو تكون مي دي.يا وقتي رو پات وايميسي مي خواي همش خودتو تكون بدي و برقصي.فداي شيطوني هات. امروزم كه صبح با ما بيدار شدي و كلي باهام بازي كردي تا ببرمت خونه مادر جون اينا.موقع خداحافظي هم برام كلي خنديدي كه بگي خيلي خانومي و مي توني دوريمو تحمل كني.   فداي خندهات   ...
2 مرداد 1392

عكس هاي آيلين خانوم

دختر خوبم روزي كه اين عكسو ازت گرفتم منو و بابايي از سر كار برگشته بوديم و خيلي خسته بوديم.من رفته بودم تو آشپزخونه كه شام درست كنم .همين طور كه مشغول بودم يكهو چشمم به شما افتاد كه تو سالن سرتو برگردوندي سمت منو داري دستاتو مي خوري.قربونت برم با نمك من.حواست پيش من بود.مي خواستي باهات بازي كنم.منم فرصتو از دست ندادمو ازت عكس گرفتم.بعد باهات بازي كردم.اينم بقيه عكسا.فداي دستاي كوچولوت.     ...
31 تير 1392

بازي كردن دخملي با اسباب بازي هاش

ديروز( 18تير)وقتي از سر كار رفتيم خونه مادر جون كه آيلين رو ازش بگيريم دخملم تازه از خواب بيدار شد.تا مارو ديد قيافش اين شد.آخه از خواب يكهو بيدار شده بود.   اين اسباب بازي هارو مامانم تازه برام خريده.خيلي دوسشون دارم. ...
31 تير 1392