کودک خلاق فردا...........

کودک خلاق فردا...........

آیلین کوچولو........دختر بی همتای من

 

 

من هر روز و هر لحظه نگرانت میشوم که چه میکنی؟ پنجره اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم


....تنهاییت برای من

....غصه هایت برای من

....همه بغض ها و اشک هایت برای من

...بخند برایم بخند،آنقدر بلند تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را

....صدای همیشه خوب بودنت را

دوستت دارم دخترم

                                            n.gif  i.gif l.gif  y.gif  a.gif

                  شکلک ها                     شکلک ها              شکلک ها

     دی                                   بهمن                                 اسفند

 

 



[ موضوع : ]
[ شنبه 30 فروردين 1393 ] [ 9:27 ] [ ماماني ] [ ]
کانالی پر از ایده های کاردستی برای کودکان۳تا۵سال🤓
سلاممممم دخملای من🤓
چه اونی که پیشمه چه اونی که توی دلمه

اومدم امروز به بقیه مامانا یه کانال تلگرام معرفی کنم.واسه اون مامانی خلاقی که آینده بچه هاشون براشون مهمه.

کانال تلگرام کاردستی کودک
@bazi_khallaghiyat
تو این کانال سعی کردیم کاردستی و فعالیت های مونته سوری رو ارائه بدیم.خوشحال میشیم به این کانال بپیوندید.

[ موضوع : ]
[ دوشنبه 13 شهريور 1396 ] [ 18:51 ] [ ماماني ] [ ]
نی نی دوم😃
نی نی دوم🤓

سلامممممم.امروز۱۲شهریوره و مامانی۲۶هفته و ۲روزه که تو دلی داره.این نی نی تو راهی هم عین خودت دخمله
ببین خدا چقد دوستم داشته که جنسمونو جفت و جور کرده.قربون هردوتاتون
راستییییی انقد خوشحال شدم نی نی وبلاگ این ربات تلگرامی رو راه انداخته که بشه از طریق تلگرام پست های وبلاگتو بروز کنم و از نی نی دوم بنویسم که نگو.....دستش طلا
واقعا سخت بود با گوشی برم وبلاگت و تایپ کنم.مخقوصا با این شرایط جفت پایین و به پا بودن آبجی کوچولوت.راستی اسمشم قراره بشه آلما
آلما یعنی گل سیب،سیب،کنایه از تازگی و زیبایی🤓
دیگه تا الان باید یک کیلو شده باشه جوجه......


اینم عروسکهای چوبی دستسازی که برای قصه شباتون درست کردم


اینم آیلین زیبای من در انتظار آلما کوچولو
تا پست بعدی خدانگهدار گوگولی های من

[ موضوع : ]
[ يکشنبه 12 شهريور 1396 ] [ 21:25 ] [ ماماني ] [ ]
نی نی دوم😉


[ موضوع : ]
[ دوشنبه 12 شهريور 1396 ] [ 20:57 ] [ ماماني ] [ ]
جیگر حرف زدنت عشقم.........

سلام خوشگل خانوم.........

 

باید خیلی سریع و مختصر کارات رو توضیح بدم.این روزا سرمون خیلی شلوغه ولی دلم می خواد تمام حرفای شیرینت رو حتما ثبت کنم.نمونش هفته پیش:

منو بابایی اون دیوار زیر پنجره رو که خراب شده بود درست کردیم.یعنی رنگ زدیم.رنگش مثه قبلیه نشد .شما خواب بودی.بیدار که شدی دیدی می گی خوب نیس.ولی مجبورم تحمل کنمزیبا

یعنی زمان ما ما اندازه فندوق هم عقل نداشتیم از این اظهار نظرها بکنیم.ماشالله

یه زمانی هم که می خوای متلک بندازی می گی ماشالله باشه دخترخندونک

کلا ورژن جدید خودمی.از نوع خوبش با دوز بالا.محبت

 



[ موضوع : بعد از تولد]
[ چهارشنبه 9 دی 1394 ] [ 15:10 ] [ ماماني ] [ ]
از میو بگو.......

سلام قندو نباتم..........

این شبکه های مجازی مقصرن...........البته شاغل بودن هم باعثشه......

اندر احوالات قند ونبات مامانی.............

سفر شیراز برات خیلی خوب بود.......گاو و گوسفند و مرغ و سگ تا دلت خواست دیدیچشمک

شعر خیلی یاد گرفتی.........3 -4تا تو مهد یاد گرفتی 3-4تا هم مامانی یادت دادم.

حرفای قلمبه سلمبه هم زیاد می زنی......

نمونش همین دیشب تا دیدی من لباس با طرح میکی موس پوشیدم برگشتی می گی :مامانی من گناه ندارم؟ اونم با لبو  لوچه آویزون

خوب منم مجبور شدم تی شرت میکی موس تنت کنم تا غصه نخوری.بعد میگی بیا بریم جلوی آینه همدیگرو ببینیم.....بوس

خوب قز خودمی............

اداو  اطواراتم مثه خودمهعینک

.................

 



[ موضوع : بعد از تولد]
[ يکشنبه 10 آبان 1394 ] [ 13:08 ] [ ماماني ] [ ]
فراز و نشیب های زندگی ما.......

سلام مخملی.........انقد بزرگ شدی که باورم نمی شه.ماشالله به اینهمه هوش و شیطنتبوسعاقا اسفند دم دستتونه دود بدید چشم نشه مخملمخندونکوالله بخدا...........

اول از آبله مرغونت بگم که خفیف گرفتی و 22شهریور بهم گفتن تا آخر هفته نیارش مهد.نگو از آرتان تو مهد گرفته بودی.دکتر علفیچشمک(منظورم به خودمه) چون تو سوم راهنمایی اونم تابستونش آبله مرغون گرفته بودم یادم مونده بود که چیا باید بخوری.واسه همین دکتر نبردمت.کتوتیفن به عنوان ضد حساسیت و یه پماد کالامین دی هم به عنوان ضد خارش برات تجویز کردمعینکسر 4روز خوب شدی .با تعداد 38 دونه تو کل بدن.خفیف بود و تب خفیف روز اول داشتی که با یه استامینوفن خوب شدی.تمام این 4 روز +یه جمعه باهات بازی کردم.چه کیفی میداد بهت که کله سحر برای مهد بیدار نمی شدی.الهی دورت بگردم.

این روزا مامانی افتادم تو کار نقاشی روی سفال.........تو هم کنارم میشینی به رنگ کردن.بابایی هم دیوار سنگیشو تموم کرده.با دقتی که روت داشتم فهمیدم با خمیر بازی بیشتر کار می کنی گمونم مجسمه ساز بشی.کلا تو کار هنری جیگر مامان.

صحبت های این روزات:

قورقابه:قورباغه

آیلین:بابا این آب میوه رو حساب کرده مامانی؟

مامانی:بله عزیزم

آیلین:دستش درد نکنهخندونک

مامانی:چه با ادبعینک

لاک پشت:لاکس پشت

توت فرنگی:توت فنگی

مادر جون هم 4شنبه همین هقته میاد بندر پیشمون.هورااااااااااااااااااااا

راستی بالاخره آسانسور بعد 8 ماه برای خونه جدیدمون وصل کردن.نمی دونی چقدر 4 طبقه رو بالا پائین رفتیم.

 

 



[ موضوع : بعد از تولد]
[ دوشنبه 13 مهر 1394 ] [ 14:06 ] [ ماماني ] [ ]
جیگر حرف زدنت..........

سلام مخملی............

این جمله این روزا منو یه کم سبک می کنه.هییییییی روزگار

از چیزهای کوچک زندگی ات لذت ببر
یک روز به عقب نگاه میکنی و میبینی که آنها همان چیزهای بزرگ و مهم بوده اند ….

 

***********

دو سه روز پیش بابایی اومد مهد کودک دنبالت.اومد ماشینو پارک کنه که با شما بیاد شرکت پیش من.

بابایی:بیا ماشینو پارک کنیم بریم دنبال مامان

آیلین:ماشینو پارک نبر منو پارک ببر

بابایی:خندونک

آیلین:متنظر

-**********

کتابخونم شدی عجیب....کلی کتاب برات تو یه گروه توی تلگرام سفارش دادم.همه رو هر شب ، شبی یه دونه برات خوندم.همش ذوق داشتی همه رو یه شبه بخونی مثه خودم......آخرشم کتابو می گیری دستت و  خودت جداگونه یه مدل دیگه داستان می گی  و می خونی.بازم برات کتاب سفارش دادم.اگه مثه خودم عشق کتاب باشی پایه هستم باهات جیگری.مخصوصا تو ایسن سن که من هنوز عاشق کتابهای رنگی سن تو هستم.خیلی کیف میده.......

*******

سفارش دادنت به بابایی

بابایی آبمیوه سبز و قرمز خواست

بابایی موز بگیر........

انگور بگیر.......

بابایی بستنی میگیری؟

********

راستی روزت مبارک فندقم............جایزت هم خرید یه عینک جدید بود که خودت هی می گفتیبوس



[ موضوع : بعد از تولد]
[ دوشنبه 26 مرداد 1394 ] [ 13:15 ] [ ماماني ] [ ]
کبوتر من..........

سلام عشقم........نفسم............

این روزات دیدنیه........لجبازی هات...انتخاب کردنت....نه گفتنت.........استقلالت........غرورت

همش تو حلقم ننه...........لنگه خودمونی.نخوای یه کله می گی نمی خوام.........خندونک

بابا جیشتو بگو .....دیونه شدم به خدا..........5 تا میگی یکی نمی گی .....یکهو پی پی می کنی..قهر

کلمات و جملاتی که جدیدا می گی :

روشن کن............گوشن کن

تموم شد.............تبون شد

برو برو .......بولو بولو

جملاتی که با ذهن خودت می گی برای من و بابا مثل معجزست.از کجا می فهمی فعل جمله چیه؟قربون رشد مغزت برم من.بزرگ شدی.باور ندارم.خدایا شکرت

دیشب برات ست روتختی خریدیم.کیف کردی .هی روش غلط می زدی رو زمین.........فدای خوشی های بچگونت.......شبا هم می گی کتاب بخون.انقدر دوست دارم کتاب خون بشی.فهمیده بشی.....

پرده اتاقتم امشب می خریم می دیم بدوزن برات..........

 

فقط جیشتو بگو.............

 

بعدا نوشت:

دیشب 13مرداد 94:باباجون من تب دارم؟(دستتو گذاشتی رو سرت)..بابا:سوالاینو از کجا یاد گرفتی؟

 



[ موضوع : بعد از تولد]
[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 13:15 ] [ ماماني ] [ ]
دونه انارم............

سلام دونه اناربوس

مخملی نمی دونم چه سنی داری اینارو می خونی ولی باید بگم که خیلی سن الانت قشنگه برای منو بابا.........

دیروز جمعه بود و شما کنار من نشسته بودی تا لباسهایی که از رو بند جمع شده بود رو تا کنم....

آیلین:این لباس صورتی رو بپوشم...

مامانی:نه مامان جون بعدا بپوش.تی شرت الانت که خوشگله.بزار رفتیم بیرون بپوش.الان بپوشی کثیف می شه.....

آیلین:بپوشم؟؟؟؟؟؟؟؟الان

مامانی که حوصلش سر رفته:باشه بپوش چیکار کنم بگم نپوش تا شب می خوای لج کنی

آیلین که اولین باره تسلیم شدن رو می بینه باورش نمی شه:بپوشم؟مسخرم کردی؟خندونک

مامانی:تعجباینو از کجا یاد گرفتی عامو؟

آیلین بی خیال پوشیدن می شه......

**********

بابایی داشت با مادرجون تلفنی صحبت می کرد.می گفت آیلین هم زبونش باز شده که یهو شما زبونت رو آوردی بیرون و گفتی زبون دارم زبون دارم.........مرده بودیم از خندهقه قهه

**********

فهمیدی رو می گی :پَمیدی؟؟؟؟؟

*********

جالبه که جملاتت هم کشداره.با ناز سوال می پرسی.باباتم هی می گه واویلا........تو 17سالگی رفتی خونه شوهرخندونک

 

 



[ موضوع : بعد از تولد]
[ شنبه 13 تير 1394 ] [ 11:25 ] [ ماماني ] [ ]
حرف زدن قند و نبات .........

سلام جیگر طلای من.....عشق من و بابا

بلبل زبونیات تو حلقم ننهبوس

دیروز(94/04/03) وقتی بابایی یه رب دیر کرد که به مهد برسه و بیاد دنبالت باهاش قهر کردی.خندونک

وقتی اومدی شرکت بهم گفتی باهاش گهرم(قهرم).یه اخمی هم به بابات کردی که خندمون گرفت.عزیزم.ببخش بخدا.از ساعت 7:30 صبح تا 4 بعدازظهر. فقط تو که ما رو می فهمی می تونی انقدر صبور و خانوم باشی که بمونی

قربون درک و شعورت برم من..........همه خوبی ها و آرزوهای خوب رو برای تو می خوام.....

حرفای دیشبت:

خورشید و ماه تو آسمونه مامانی؟

ماه نیست، آجاست(کجاست)؟

مامانی:خوشگلم خورشید زرده بگو زرد

آیلین : زرد.........نه خورشید صورتیهخندونک

مامانی:آره گلم صورتیه......تو راس می گی خندونک

تا لامپ رو می بینی می گی :برخخندونک(برق)

اسم اکثر حیوونا رو بلدی.زدم رو دیوار خودت میای جلوشون و اسمشون رو با ذوق میگی

گاهی وسایل آشپزخونت رو میاری تو سالن و برامون غذا درست می کنی و به زور میگی بخور.

*****************

94/04/04:

5شنبه

امروز صبح بابایی اومد از رختخواب بلند بشه که رگ کمرش گرفت.دکتر گفت بهش می گن اسپاسم(گرفتگی عضله)......عصر رفتیم دکتر.تو مطب همش آتیش می سوزوندی .هی برو اینور هی برو اونور......گفتی جیش دارم بردمت دستشویی مطب.کلید لامپ ،داخل دستشویی بود و مامانی بیرونی رو زدم و بدون روشنایی بردمت دستشویی .یه قسمت از سقف دستشویی کنده شده بود و باز بود انگار جای تعمیر بود،وقتی اومدی بیرون به منشی گفتی :برخ نداره .منشی اومد در دستشویی رو باز کرد نشونمون داد که داره.تو اون حفره بالای سقفمو نشون دادی و گفتی: اونجا آجاست؟(کجاست)

طرف خندش گرفت که حواست به سقف هم بوده.

ها دخترمو دست کم گرفتی .باهوشههههههههه هاعینک

*************

جمعه(94/04/05):

بابایی با آمپولی که روز قبل تو مطب زد بهتر شد.4 تا آمپول تو یه روزتعجب

شما هم که کوک شدی طبق معمول 7صبح بیدار شدیدلخورمامانی هم به جای دراز کشیدن مجبور شدم ه عمودی شم ، پاشم برم تو آشپزخونه برات صبحونه آماده کنم.یکهو گفتی جیش دارم زیباخوشم اومد که خودت گفتی.قبلا هم می گفتی ولی دوباره یه مدت از سرت افتاده بود.بس ه مهد پیگیره.شایدم خودت شیرازی هستی.یکی دو ساعت بعد هم پی پیتو خودت گفتیسبز بازم خوشحال شدم چون عاقل شدی می تونی بگی.نمی دونم چرا گاهی از بازیگوشیه یا ژن شیرازیته که نمی گی.به هر حال این گفتنت باعث شد منو و بابایی برات جایزه بخریم.گفتم چی می خوای:

آیلین: ماه می خوام.با اشاره دستت نشون دادی.

مامانی ماه الان خوابه مامانی.چی می خوری برات بخرم؟

آیلین با کمی فکر:دنت...........2تا.....................بستنی...........2 تا ...گیپی باشهمتنظر

و ما با دهن روزه و تنی داغون راهی سوپر مارکت شدیمسوت

راستی از روز قبل یه بازی جدید به منو و بابایی یاد دادی..هی می گفتی من حسینم.گفتم تو که پسر نیستی.هی می گفتی هستم .حسینم

جمعه هم می گفتی من بارانم.باران

میومدی به من می گفتی مصونه(معصومه...منظورت خاله معصومه بود)..خندمون گرفت که دوست داشتی ببینی اگه جای باران باشی باهات چطور برخورد می کنیم.فدای اون هوشتبوسبابا خلاق

************

امروزم که شنبه باشه (94/06/04) صبح اصرار داشتی که شلوارکت که دیشب کثیف شده بود رو بپوشی.مامانی گفتم این کثیفه عزیزم.بابایی گفت فردا بپوش.برگشتی می گی فردا تعطیلهخندونک

جیگر حاضر جوابیت فندقم..............

 

 

 

 



[ موضوع : بعد از تولد]
[ پنجشنبه 4 تير 1394 ] [ 11:52 ] [ ماماني ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 124 صفحه بعد